روایت:

چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۳

با عمو اکبر و مرضیه و منیر عزم سفر کرده‌ایم تا سری به خانواده طباطبایی و مازیار بزنیم. خوبیش اینه که به هم نزدیک هستند. هم فال است و هم تماشا. قرار است اول برویم فرحزاد. حدود ظهر ما با منیر و اهورا از برزک و عمواکبر از کاشان راه میافتیم. هوا تاریک شده که میرسیم خور. جاده خور تا مصر و فرحزاد رو توی تاریکی باید برویم. از اونجایی که ما این جاده رو زیاد رفتیم و امدیم، توصیه‌های لازم رو برای شترهایی که ممکنه تو جاده خوابیده باشن دادیم و به راه ادامه دادیم. سکوت بدی در ماشین حاکم بود. رفتن در این جاده در حالی که می‌دانی سید دم در منتظرت نیست، آسان نیست. من و مسعود هر کدوممون در سکوت ذهنمان را برای همه بارهایی که این مسیر را رفتیم یا برگشتیم بالا پایین می‌کردیم. اشک حلقه زده در چشمم را نگه داشته بودم تا خودش را سر ندهد. می‌دانستم اگر مجالی پیدا کند دیگر از پسش برنمی‌آیم. به فرحزاد می‌رسیم. ماشین‌ها را در میدانگاهی جلوی خانه و کنار آتشی که آبگوشت لاخولی را درست می‌کنند پارک می‌کنیم. از آخرین باری که آمده‌ایم که می‌شود عید همین امسال، دیواری اضافه شده است. همه پیاده می‌شوند، مسعود صدایم می‌کند و می‌گوید باید برویم. همه با چشم‌های اشک‌آلود از ماشین‌ها پیاده می‌شوند. حسین و علی به استقبالمان آمده‌اند. سلام و علیک می‌کنیم. برای دیدن مادر و فاطمه به داخل خانه می‌روم. این خانه برایم امن و آمان است.

شب را کنار آتش و چای آتشی گذراندیم و در حالیکه من در آشپزخانه کنار مادر و فاطمه می‌پلکیدم بقیه برای پیاده روی و دیدن آسمان رفتند. با حسین که صحبت کردیم، قرار شد بعد از اینکه همه خوابیدند ضبط رو انجام بدیم و حسین گفت مادر رو نتونسته راضی کنه که صحبت کنه، پس ضبط با علی و حسین در اتاقی سرد شروع شد. البته مادر و فاطمه و اهورا هم در اتاق حاضر بودند. از اونجا که این اولین ضبط بدون محسن بود که برای من با نگرانی همراه بود. همیشه این امید که اگر من کم بیاورم، محسن میتونه ادامه بده، برایم دلگرم کننده بود.

البته این رو بگم که اصلا این ضبط برای هیچ کس آسون نبود، من که مدام میخواستم جلوی بغض و اشکم را بگیرم، و می‌دانم که بقیه هم در زمان یادآوری خاطرات حس بهتری از من نداشتند. همه چیز خوب بود، تا آخرای ضبط که علی گفت یک تیم تو کویر منتظر بخاری هست و به جای نیم ساعت، الان نزدیک ۲ ساعته که بهشون بخاری رو نرسونده، یک تیم هم باید بهش زنگ میزده که چون گوشیش خاموشه، ازشون بیخبر هست. علی هماهنگی‌ها رو انجام داد و انتهای ضبط رو هم انجام دادیم. ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که وسایل رو جمع کردیم و رفتیم بخوابیم.

جمع دوستان در حیاط بارانداز در کنار خانواده سیدهاشم طباطبایی

خانواده

مقدمه:

نمیدونم در بارانداز اقامت داشته‌اید یا نه، و اگر داشته‌اید آیا سید هاشم طباطبایی را دیده‌اید یا نه. نام بارانداز برای بسیاری با نام سید هاشم طباطبایی گره خورده، چه بسیار کسانی چون ما که به امید تازه کردن دیدار با این مرد آرام و صبور و خانواده‌اش که آرامش و بی‌کرانی کویر در وجودشان رسوخ کرده، دوباره و دوباره به بارانداز سفر کرده‌اند. بارانداز در سال ۸۵ و با مرمت خانه پدری سیدهاشم و در روستای فرحزاد برپا شد. در روستایی در دل کویر مصر که رو به فراموشی بود. امروز اما روستای فرحزاد هیاهویی دارد و چه بسیار شب‌ها و روزها که همهمه آدم‌ها در آرامش بی انتهایش می‌پیچد. شاید نتونیم بگیم که زندگی دایمی در فرحزاد جریان دارد، اما به مدد همت خانواده طباطبایی و رفت و آمد گردشگران، روستا از تخریب و فراموشی نجات یافت. در میان اقامتگاه‌های بومگردی هم بارانداز نامی شناخته شده است و منشا اتفاقات مهمی در طبیعت گردی و اقامتگاه‌های بومگردی بوده و البته سید هاشم از جمله افراد موثر در این مسیر و در گروه خوشه سار بومگردی.

وارد بارانداز که می‌شوی، اولین چیزی که به چشم می‌آید لیست اعضای خوشه‌سار بومگردی است، پس از آن حیاط کوچک اما زیبای بارانداز قرار داره، حیاطی که چای آتشی‌اش همیشه به راه است. سید همیشه توضیح می‌داد که چوب‌های این آتش نه از کویر که از شمال خریداری شده‌اند تا اندک سبزی این کویر خشک و زیبا بماند آیندگان. اما یکب از چیزهایی که مختص بارانداز است و نه طعم و نه هیجانش را جای دیگری تجربه می‌کنید آبگوشت لاخولی است که از لای آتش و خاکستر بیرون آورده می‌شود.

هرچند سیدهاشم در تیرماه سال ۹۸ برای همیشه از پیش ما رفت و داغی بر دل همه گذاشت که هنوز پس از بیش از پنج سال داغش تازه است. خوشحالیم اما که بارانداز با وجود این فقدان عظیم، دوباره پاگرفت و امروز با وجود علی و حسین و مادر و فاطمه دوباره مامن‌مان شده است.

سال‌ها پیش زمانی که هنوز تازه ایده مستند کردن تاریخچه بومگردی در ذهنم بود، در یک سفر دوستانه که به فرحزاد و اصفهک داشتیم، از سید خواستیم که از راه‌اندازی بارانداز برامون بگه. سید با همه مشغله‌ای که با وجود مهمانان بارانداز داشت، قبول کرد که برامون خاطراتش رو تعریف کنه و ما با موبایل صداش رو ضبط کردیم. کسی چه می‌دونست که سید به این زودی ما رو تنها بذاره،‌ ولی با همه افسوس‌ها همین ضبط برامون غنیمتی شد، که بتونیم امروز ازش استفاده کنیم. چند وقت قبل که با حسین درباره ضبط صحبت کرده بودم، ازش خواستم که تلاش کنه تا مادر رو برای صحبت تو پادکست راضی کنه، که البته جواب نداد. برای همین قرار شد حسین و علی با هم توی پادکست باشن، که وسطش فاطمه (همسر علی) هم به جمع اضافه شد.

سلام، من ترگل هستم و این هفتمین قسمت رادیو بومگردی هست که در آذر 1403 ضبط شده. باید بگم شروع این پادکست بدون محسن و انتقال تجربه‌اش ممکن نبود ولی به دلیل مشغله‌ای که داشت نتونست تو سفر همراهمون باشه، برای همین از این قسمت به بعد کار رو با حضور مسعود ادامه می‌دیم، و با کمک مسعود تو رادیو بومگردی از ایده شکل‌گیری اقامتگاه‌های بومگردی میگیم. با آدم‌هایی که این ایده رو پروروندن یا اجراییش کردن، صحبت می‌کنیم و شما را با حال و هوای پشت صحنه اقامتگاه‌ها آشنا می‌کنیم. تو این قسمت پادکست رادیو بومگردی مهمون خانواده طباطبایی هستیم. با حسین، علی و فاطمه درباره اینکه چطور تو روستای کویری فرحزاد، خانه اجدادی رو احیا کردن و اون رو به صورت خانوادگی اداره می کنن، صحبت می کنیم. این رو هم بگم که سعی کردیم از صدای سید که به طور عجیبی دقیقا ۷ سال قبل تو همین روز در سال ۱۳۹۶ ضبط کردیم استفاده کنیم. برامون مهم بود که سید هم توی این قسمت حضور داشته باشه. یادش همیشه به نیکی با ما هست.

خانواده سید هاشم طباطبایی

گفتگو با افسانه و نیما

شنیدن اپیزود

گفتگو با سعید ابراهیم پور

شنیدن اپیزود

گفتگو با مازیار آ‌ل‌داوود

شنیدن اپیزود

گفتگو با آرش نورآقایی

آرش نور آقایی

شنیدن اپیزود

گفتگو با پورنگ پورحسینی

پورنگ پورحسینی درباره اقامتگاه‌های بومگردی

شنیدن اپیزود

گفتگو با امیر میری

امیر میری - آقامیر در پادکست رادیو بومگردی

شنیدن اپیزود

گفتگو با کیارش اقتصادی

کیارش اقتصادی در پادکست رادیو بومگردی

شنیدن اپیزود

گفتگو با منیر تقدیسی

پادکست رادیو بومگردی - نورخونه - منیر تقدیسی

شنیدن اپیزود

گفتگو با اکبر رضوانیان

رادیو بومگردی - اکبر رضوانیان

شنیدن اپیزود