جمعه۱۷ اسفند ۱۴۰۳
قرار گذاشتن با سعید خیلی سخت نبود. بهش زنگ زدم و مثل همیشه بسیار خوشرو و با هیجان صحبت کرد. قرار بود با مسعود بریم برزک و تو راه برگشت بریم قم و ضبط با سعید رو انجام بدیم. مسعود یک کم کارهای ساخت و ساز تو برزک داشت، و خوب این یک کم کار رو ساده تر میکرد و یه رفت و آمد به نفعمون میشد. القصه اون هفته من نتونستم برم برزک و مسعود تنها رفت تا کارهای برزک رو پیش ببره. از اون طرف جمعه عصر ساعت حدود ۷ با سعید تو شادقلی قرار گذاشته بودیم. منم با اتوبوس راهی قم شدم. مثل همیشه اتوبوس راه نیافتاده خوابم برد. فقط این بار باید حواسم میبود که قم بیدار شم و سر از کاشان درنیارم.

من و مسعود و سعید تو شربتخونه شادقلی خان پس از ضبط

سعید تو شادقلی خان در حال ضبط
سال ۹۲ بود که با سعید آشنا شدیم. هنوز تعداد اقامتگاههای بومگردی خیلی هم زیاد نبود، چه برسه به این که بشنوی یک نفر توی قم اقامتگاه داره. از اونجایی که این موضوع برامون جالب بود، خیلی زود تصمیم گرفتیم به سعید سر بزنیم. سعید توی خود شهر قم، یه شربت خونه داره به نام شربت خانه شادقلی خان، که اون موقع یه بخشیش روی زمین بود و یه بخشیش زیر زمین، توی یه آب انبار که دیگه خشک شده بود. برای همین سعید برداشته بود اون قسمت اصلی انبار آب رو تبدیل کرده بود به شربت خونه. توی بخش روباز هم غیر از دمنوش و چای و اینجور چیزا، یه فضای جالبی برای فروش صنایع دستی داشت. همونجا بود که ما رو با یکی از صنایع دستیهای قم، یعنی خرمهره آشنا کرد. خرمهره شیشههای گرد و آبیرنگ به اندازه یک سکه تا یک نعلبکی هست که روش نقش و نگار داره و برای جلوگیری از چشمزخم استفاده میشده. غیر از اینا یه جایی هم برای عکاسی درست کرده بود. خلاصه که فضای متنوعی برپا بود. اینم بگم که سعید بسیار شوخ و خوشرو و خوش صحبت هست، و چون یک کمی تپلی هم هست، مسعود میگفت شادقلی بیشتر به خودت میاد!!! از این فضا که بگذریم، سعید توی روستای پاسنگان تو جاده قم – کاشان یک کاروانسرا رو مرمت کرده بود و اونجا بیشتر به تورهایی که بخصوص برای کویر یا دیدن ستارهها میومدن اقامت میداد. بگذریم از این که به واسطه کج فهمیهای برخی آدمها از آماده سازی بناهای تاریخی برای اقامت و موضوعاتی مثل بهداشت و … تغییرات نامناسبی هم توی کاروانسرا اتفاق افتاده بود، ولی چیزی نبود که بنا رو به هم زده باشه یا از لطف کار سعید کم کرده باشه. خلاصه حس این که توی یه کاروانسرای صفوی و زیر آسمان پرستاره شب رو صبح کنی، توی اون سال خیلی هیجان انگیز و تجربه نابی بود.