روایت:

جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ 

پنجشنبه بعد از ناهار از اهالی دوست داشتنی بارانداز خداحافظی می‌کنیم و راهی گرمه می‌شویم به شوق دیدار مازیار.

مازیار اکنون دیگر در گرمه نیست، و در نزدیکی آن در کلاته‌ای بی دغدغه به زندگی مشغول است. آقای کاظمیان و همسرش از ارگ رادکان هم هم از مشهد راهی شده‌اند تا ادامه سفر را با هم باشیم. خیلی تصادفی همه در یک زمان بر سر خروجی گرمه به هم می‌رسیم. کلاته مازیار چند کیلومتری بیرون گرمه است. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند، زیبایی این منظر بی انتها است. از یک سو زیبایی ارام کرفتن در پای تپه‌ و از سوی دیگر بی‌کران کویر در چشم‌انداز. دو اتاق با ایوانی که کرسی لحاق مخملی بر رویش به ما خوش‌امد می‌گوید. هوا آنقدری سرد هست که بخواهیم زیر کرسی برویم. از این سو به آن سو می‌رویم به سان کودکانی که به خانه غریبه‌ای وارد شده‌اند و باید هر گوشه‌ای را به سرعت کشف کنند. از آن طرف ساعت غذای شترهای مازیار فرامی‌رسد. همه پشت مازیار به راه می‌افتیم، در عین حال که اندکی از هیبت برزک این حیوانات میترسیم، سعی می‌کنیم خم به ابرو نیاوریم. مازیار با مهربانی به هر کدام از شترها غذا می‌دهد، برایشان آب می‌برد، آنها هم احساساتشان رو بروز می‌دهند.

کم کم خورشید غروب می‌کند و هوا هم به سردی می‌رود. ما هم بساطمان را جمع می‌کنیم و به اتاق پناه می‌بریم. مازیار اما به آشپزخانه می‌رود و مشغول تهیه کلم پلو می‌شود. دست همکاری را هم نمی‌پذیرد. یکی از زیبایی‌های این شب دیدن مازیار در آشپزخانه بود که با دقت مواد غذا را آماده می‌کرد. ما هم مشغول گپ و گفت شدیم.

راستش باورمان نمی‌شد مازیار غذایی به این خوشمزگی در این کلاته خفته در کویر و دور از هیاهوی آدمیان به ما دهد. بعد از شام اما، بساط ساز مازیار برپا شد و همه ما را در خلسه‌ای برد که به واقع در آن میانه می‌طلبید. شب بخاری‌های نفتی را پر از نفت کردیم و ما چهارتا خانم رفتیم تو اتاق دوم،  و آقایون هم کنار هم تو همون اتاق خوابیدن که البته سمفونی خروپف‌ها سوژه صبحگاهی بود. مازیار البته زرنگی کردی و به دخمه دستکندش رفت.

پس از صبحانه با مازیار به سمت گرمه راهی شدیم. اول کنار چشمه رفتیم، از اونجایی که جمعه بود، حسابی شلوغ بود و روستایی ها هم صنایع دستی و محصولاتشون رو برای فروش آورده بودن. پس از خرید و گپ و گفت‌هایی با روستایی‌ها به خونه مازیار و دیدن آرین رفتیم. پس از معاشرت‌ و اینکه مازیار از باغ خودش برامون خرما آورد،‌ همه راهی اصفهک شدن. من و مسعود ماندیم تا ضبط این قسمت رو پیش ببریم.

تو حین ضبط سگ مازیار که از قصه خیلی هم بهش وابستگی داره، بالاخره طاقت نیاورد و در اتاق رو باز کرد و اومد کنار اتاق خوابید. بعد از مدتی صدای خروپفش بلند شد. وسط ضبط دیگه نمیشد کاریش کرد، البته که این هم جزیی از زندگی در آتشونی بود. پس همچنان دل سپردیم به داستان مازیار که دلم نمیخواست تمام شود…

من و مسعود به همراه مازیار در کلاته قبل از رفتن به گرمه و ضبط

مازیار و سید هاشم، در سفری به یادماندنی

مقدمه:

شاید خیلی‌هاتون مازیار آل داوود رو بشناسین. مازیار توی دهه هفتاد از تهران به روستای پدریش گرمه، توی کویر مرکزی ایران در نزدیکی شهر خور و بیابانک کوچ کرد. تو اون سال‌ها رفتن از تهران اون هم به یه روستا بیشتر به دیوانگی شباهت داشت. شاید خود مازیار هم نمی‌دونست این تصمیم و برگشت به روستای پدری و زندگی در خونه‌ای روستایی و اشتغال به مشاغل پدری مثل باغداری و شترداری می‌تونه سرآغاز چیزی بشه که امروز در سراسر کشور به عنوان راه‌حلی برای بسیاری مسایل شمرده میشه. مازیار به گرمه بازگشت و پس از مدتی با احیای یک خانه قدیمی وقفی، آتشونی رو بنیان نهاد. آتشونی زمانی در کویر شعله گرفت که گردشگری در ایران به معنی رفتن به سواحل شمال یا بازدید از بناهای تاریخی بود و تعداد کسانی که در کویرهای ایران به گشت و گذار بروند اندک بود. اما خارجیان اقبال زیادی به کویرهای ایران داشتند، چه اینکه در سفرنامه‌های متعددی از اروپاییان هست که صحاری ایران را پیموده‌اند و از آبادی‌های آن به جذابیت یاد کرده‌اند. اما طول کشید تا این سلیقه در کشور جاری شود.

صدای دست مازیار اکنون نه تنها در کویر که در تمام کشور چنان طنین انداخته که دیگر هیچ طبلی را یارای مقابله‌اش نیست. او خیلی پرحرف نیست، مگر اینکه حرف دلش را بپرسی و بر خلاف ظاهر درشت و لباس‌های پشمینه‌اش چنان قلبی مهربان و نازک دارد که باورت نمی‌شود. نگاه او اما فراتر از اقامت در گرمه و گشت در کویر است. او به مرور صنایع دستی مهجور روستا رو رونق داد و شعله آتشونی گرمه را به فرحزاد برد تا بارانداز گردشگران در میانه رملها شود. اکنون اگرچه در بی‌مهری شاید نخستین خانه بومگردی ایران، دیگر برپا نیست،‌ اما همونطور که خود مازیار میگه آتشونی آنجایی است که مازیار هست. آتشونی با نفس مازیار شعله دارد و نوای نفس زندگی که با آن جان گرفته در دوردست کویر به گوش می‌رسد.

سلام، من ترگل هستم و این هشتمین قسمت رادیو بومگردی هست که تو آذر 1403 ضبط شده. تو رادیو بومگردی به کمک مسعود می‌خوایم از ایده شکل‌گیری اقامتگاه‌های بومگردی بگیم. با آدم‌هایی که این ایده رو پروروندن یا اجراییش کردن، صحبت می‌کنیم و شما را با حال و هوای پشت صحنه اقامتگاه‌ها آشنا می‌کنیم. مهمون مازیار تو این قسمت پادکست رادیو بومگردی هستیم. با مازیار درباره اینکه چطور زندگی شهری رو رها کرد و به روستای پدریش کوچ کرد و از دل این کوچ چطور اولین اقامتگاه بومگردی ایران متولد شد، صحبت می‌کنیم.

مازیار آل داوود